شماره جدیدشماره دهمماهرخ صادقیمعرفی کسب و کار

امید، همین‌جا شروع می ‌شود

چهار تجربه از ایران والنتیر، دستان، باغ کتاب ملک و همپرسه

در میان انبوه خبرهای بد درباره وضعیت آب در ایران،
آیا تلاشی برای رفع بحران صورت گرفته است؟

ماهرخ صادقی

ماهرخ صادقی

نویسنده

پژوهشگر

امید همیشه از یک اتفاق بزرگ شروع نمی‌شود؛ گاهی از یک فکر ساده آغاز می‌شود: «می‌خواهم کاری انجام بدهم.» گاهی در پیدا کردن کسی است که بتواند مهارتی را با دیگری به اشتراک بگذارد، گاهی در بخشیدن کتابی که می‌تواند دوباره خوانده شود و گاهی در پرسشی که ما را وامی‌دارد کمی مکث کنیم و جور دیگری به جهان نگاه کنیم. ایران والنتیر تلاش کرده میان آدم‌هایی که می‌خواهند داوطلبانه کاری انجام دهند و مجموعه‌هایی که به کمک نیاز دارند، پلی بسازد؛ دستان مهارت، تجربه و ارتباط‌های پراکنده آدم‌ها را به شبکه‌ای برای شکل‌گیری همکاری‌های تازه تبدیل کرده است؛ باغ کتاب ملک با بخشیدن کتاب‌ها، چرخه‌ای از خواندن و انتقال دانش به راه انداخته؛ و همپرسه می‌کوشد با ترجمه و روایت اندیشه‌ها، فرصتی برای پرسیدن، مکث کردن و دوباره دیدن فراهم کند. چهار تجربه متفاوت، اما با یک نقطه مشترک: ساختن، حتی در مقیاس کوچک، هنوز ممکن است؛ و شاید امید واقعی دقیقاً از همین امکان‌های کوچک و ملموس آغاز شود.

 

ایران والنتیر؛ استارت آپی برای کارهای داوطلبانه

همه چیز از یک فکر ساده شروع شد. فکری که شاید برای خیلی ‌ها آشنا باشد: «می‌خواهم کاری انجام بدهم؛ اما نمی ‌دانم از کجا شروع کنم.» چند ساعت از هفته ‌تان خالی است و دلتان می ‌خواهد کاری با آن انجام دهید. شاید معلم باشید و بخواهید به چند کودک درس بدهید، شاید عکاسی بلد باشید یا کار با کامپیوتر را. شاید هم هیچ ‌کدام این ‌ها نباشد. فقط دلتان بخواهد یک روز، چند ساعت، کنار آدم ‌های دیگر، کاری را پیش ببرید. وقت و اشتیاقش را دارید، فقط نمی‌ دانید کجا باید دنبالش بگردید. آن طرف ماجرا هم کسانی هستند که منتظر یک نفر هستند. کسی که بتواند چند ساعت به بچه ‌ها درس بدهد، در برگزاری یک رویداد کمک کند یا در یک کنش محیط‌زیستی کنارشان باشد. آدم ‌هایی هستند که به چنین کمکی نیاز دارند؛ اما راهی برای پیداکردن هم ندارند.[1]

 

ایران والنتیر؛ حلقه وصل

ایده ساده بود: اگر کسی دلش می ‌خواهد داوطلبانه کاری انجام دهد، چطور می ‌تواند آدم ‌ها و جاهایی را پیدا کند که به کمک او نیاز دارند؟ ایران والنتیر از همین سؤال شروع شد. ایده آرام ‌آرام شکل گرفت و راه خودش را پیدا کرد تا سرانجام وبگاه ایران والنتیر راه افتاد. حالا کسی که می‌ خواست داوطلبانه کاری انجام دهد، می ‌توانست فرصت‌ های مختلف را ببیند و آنچه را با علاقه و توانش جور درمی‌ آمد، انتخاب کند. گروه ‌ها و مجموعه ‌ها هم می ‌توانستند کاری را که برای پیش بردنش به داوطلب نیاز داشتند، معرفی کنند. در حال حاضر ایران والنتیر بیش از هر چیز بر توسعه فنی پلتفرم متمرکز است تا در آینده بتواند فرصت‌ های بیشتری را پوشش دهد.

 

حرف ‌هایی دور از ویترین

ایران والنتیر که راه افتاد، قصه ‌های تازه یکی ‌یکی به آن اضافه شدند. هرکسی چیزی با خودش می‌ آورد؛ یک نیاز، یک ایده یا کاری که می‌ خواست به نتیجه برساند. کم‌ کم ایران والنتیر فقط به جذب داوطلب محدود نشد. دلایل و داستان ‌هایی که پشت هر نیاز و هر کمک وجود داشت، باعث شد یک ایده جدید هم به جمع اضافه شود: «اتاق موکت»؛ پادکستی که در آن، صاحبان کسب‌ و کار رو به‌ روی هم می‌ نشینند و از چیزهایی می‌ گویند که معمولا پشت ویترین یک کسب  ‌و کار دیده نمی ‌شود. از روزهای شروع و تصمیم‌ های سخت گرفته تا زمین‌ خوردن، دوباره بلندشدن و راهی که در ادامه پیدا کرده ‌اند.

شبکه اجتماعی دستان
شبکه اجتماعی دستان

دستان؛ گره‌ هایی که با داشته ‌ها باز می ‌شوند

گاهی چیزی که برای ما کاملا معمولی است، برای دیگری می ‌تواند گرهی را باز کند. مهارتی که سال‌ هاست با آن کار می‌ کنیم، تجربه ‌ای که پشت سر گذاشته‌ ایم یا دانشی که به‌ مرور یاد گرفته ‌ایم، همگی می‌ توانند برای دیگری ارزش ‌آفرین باشند. چیزهایی که شاید هر روز از کنارشان بگذریم و به ارزششان فکر نکنیم، حالا جایی دیگر کسانی به دنبال همین‌ ها هستند. دنبال کسانی که در یک کار خاص تبحر دارند و تجربه ‌اش را کسب کرده‌ اند. آن‌ ها شما را نمی‌ شناسند و شما هم از نیازشان خبر ندارید.[2]

 

از دل یک معرفی ساده

دستان از همین نیاز شکل گرفت. خیلی از ارتباط‌ ها از یک معرفی ساده شروع می ‌شوند: «من فلانی را می ‌شناسم»، «این کار را بلدم» یا «کسی را می ‌شناسم که شاید بتواند کمک کند». دستان همین ارتباط‌ های پراکنده را جدی‌ تر گرفت و آن‌ ها را در قالب یک شبکه کنار هم نشاند. این شبکه به‌ عنوان یک پلتفرم، با ثبت‌ نام ساده، افراد را بر اساس مهارت‌ ها و نیازهایشان به هم متصل می‌ کند. در این شبکه هر کسی چیزی با خودش دارد و چیزی می‌ خواهد. شاید یک نفر دنبال همکار باشد، دیگری دنبال تجربه یا ارتباطی تازه. وقتی این دو طرف به هم برسند، یک ارتباط تازه شکل می‌ گیرد. مثلا کسی که سال‌ ها در حوزه بازاریابی تجربه دارد، می‌ تواند به استارتاپی که به مشاوره نیاز دارد متصل شود.

هم ‌نشینی رودررو

دستان ارتباط‌ ها را فقط به فضای مجازی محدود نکرده است. در این شبکه، آدم‌ ها رو به ‌روی هم می ‌نشینند، حرف می‌ زنند و تجربه‌ هایشان را با هم در میان می‌ گذارند. دستان با برگزاری رویدادهای حضوری، آدم‌ هایی با حرفه‌ ها، تجربه ‌ها و دغدغه ‌های مختلف را کنار هم می ‌آورد. شاید از دل همین گفت‌ و گوها، آشنایی تازه ‌ای شکل بگیرد و همکاری ‌های جدیدی آغاز شود.

 

دارایی‌ هایی که دیده می ‌شوند

دستان بر پایه نگاهی دارایی محور شکل‌گرفته است؛ نگاهی که مهارت، تجربه، دانش و ارتباط ‌های آدم‌ ها را هم دارایی می ‌داند. وقتی این داشته ‌ها در یک شبکه کنار هم قرار می ‌گیرند، راه ‌های تازه ‌ای گشوده می ‌شوند. یک تجربه به کار دیگری می ‌آید و سرآغاز راهی نو می ‌شود، یک ارتباط گرهی می ‌گشاید و از دل این پیوندها، ارزش تازه ‌ای شکل می‌ گیرد. در دنیایی که هرکس به دنبال چیزی می ‌گردد، شاید مهم ‌ترین گام این باشد که بدانیم خودمان چه داریم و چگونه می ‌توانیم آن را به اشتراک بگذاریم.

 

باغ کتاب ملک؛ باغی که کتاب ‌هایش را می ‌بخشد

دستتان میان قفسه ‌ها می ‌گردد و روی جلدها مکث می ‌کند. کتابی را برمی‌دارید، ورق می ‌زنید، بوی کاغذ کهنه به مشامتان می‌ رسد و بعد سراغ یکی دیگر می ‌روید. چند کتاب انتخاب کرده ‌اید و حالا لحظه رفتن است. اینجا اما خبری از صندوق نیست. نه کسی قیمت کتاب ‌ها را می ‌پرسد و نه از شما می ‌خواهد چیزی به جا بگذارید. کتابی را که دوست داشته‌ اید، برمی ‌دارید و با خودتان می‌ برید، همین![3]

 

یک جهان نفس

برای محمدرحیم شربت ‌ملکی، کتاب و یاد پدر و مادرش چنان درهم‌ تنیده بود که نتوانست از کنارش بگذرد. او سال‌ ها در دنیای کتاب زیسته بود؛ اما بعد از کوچ والدینش می‌ خواست کتاب‌ فروشی‌ اش جور دیگری زنده بماند. می ‌خواست کتاب ‌ها راهشان را به خانه آدم‌ ها باز کنند. باغ کتاب ملک با همین نیت شکل گرفت. از آن روز، قفسه ‌ها دیگر فقط جای کتاب نبودند. هر کسی می ‌توانست قدم بزند میانشان، کتابی را که به دلش نشست بردارد و برود، بدون اینکه عضو شود یا پولی کنار بگذارد. فقط به این خاطر که کسی دوست داشته کتابش به دست کسی که به آن نیاز دارد، برسد.

 

قفسه‌ هایی که بزرگ‌ تر می ‌شوند

تنها صاحب باغ کتاب ملک نیست که کتاب‌ ها را به این قصه آورده است. مردم هم سهمی در این قصه دارند. کتاب‌ هایی که سال ‌ها در گوشه خانه‌ ها خاک می ‌خوردند، حالا به قفسه‌ های باغ کتاب رسیده ‌اند تا خواننده تازه‌ ای پیدا کنند. هر کتابی که به این مجموعه اضافه می ‌شود، یعنی یک نفر دیگر هم می ‌تواند آن را بخواند. امروز قفسه‌ ها پر از کتاب ‌هایی شده‌ اند که هرکدام با خود داستانی دارند؛ یکی از خانه ‌ای آمده، یکی از دفتری، یکی از دل یک کتاب ‌فروشی قدیمی. گزارش‌ ها از ۵۴ هزار عنوان کتاب می ‌گویند؛ اما شاید تصویر واقعی ‌تر را باید میان همان قفسه ‌ها جست. کتابی که دیروز کنار پنجره خانه‌ ای بوده، امروز روی قفسه باغ کتاب نشسته و فردا ممکن است در خانه دیگری ورق بخورد. اینجا کتاب ‌ها جمع نمی ‌شوند؛ دست‌ به ‌دست می ‌شوند.

 

اینجا چراغی روشن است

هر کتابی که از قفسه‌ های باغ کتاب ملک بیرون می ‌رود، راهی است برای رسیدن یک فکر به ذهنی دیگر. آدم‌ هایی که شاید هیچ ‌وقت همدیگر را نبینند، از مسیر همین کتاب‌ ها به هم وصل می ‌شوند؛ یکی می ‌بخشد، دیگری می ‌خواند و دانشی که می ‌توانست گوشه خانه‌ ای بماند، دوباره به جریان می ‌افتد. شاید اهمیت چنین جایی همین باشد. اینکه هنوز می‌ شود چیزی را بی‌ دریغ با دیگری قسمت کرد. کتاب، دانش و تجربه وقتی میان آدم ‌ها می ‌چرخند، فقط یک نفر را تغییر نمی ‌دهند، کم‌کم فضای اطرافشان را هم روشن‌ تر می ‌کنند. فرهنگ با همین دست ‌به ‌دست شدن‌ ها زنده می ‌ماند. با کتابی که خوانده می ‌شود، فکری که منتقل می ‌شود و امیدی که از یک نفر به دیگری می‌ رسد.

 

هم پرسه
هم پرسه

همپرسه؛ توقفگاهی برای اندیشیدن

یک سؤال ممکن است گوشه ذهن آدم بماند و رهایش نکند. سؤالی درباره زندگی، آزادی، انتخاب، اخلاق یا اتفاقی که همین امروز دوروبرمان افتاده است. سراغ کتابی می ‌رویم، پای حرف کسی می‌ نشینیم و کم‌کم دنبال معنای چیزی می ‌گردیم که تا دیروز ساده و روشن به نظر می ‌رسید. بعد می ‌بینیم هرچه بیشتر می ‌خوانیم، سؤال‌ های تازه ‌تری سر برمی‌ آورند. فلسفه شاید از همین ‌جا آغاز شود؛ از لحظه ‌ای که در برابر چیزی آشنا مکث می‌ کنیم و از خودمان می‌ پرسیم: «واقعا همین است؟» گاهی همین مکث کوتاه کافی است تا خودمان و دنیای اطرافمان را جور دیگری ببینیم.[4]

 

وقتی فکر سفر می ‌کند

هم‌ پرسه قصه ‌اش را با پرسیدن آغاز کرده است. بعضی اندیشه‌ ها راه درازی را پیموده ‌اند تا به ما برسند. در کتابی نوشته شده‌ اند، در سخنرانی جان گرفته‌ اند یا در گفت ‌وگویی، آن ‌سوی مرزها و به زبانی دیگر شکل‌گرفته ‌اند. ترجمه راه این اندیشه‌ ها را به ما نزدیک‌ تر می ‌کند. هم‌ پرسه هم بخشی از کارش را به همین نزدیک‌ کردن اختصاص داده است؛ گاهی با یک نوشته، گاهی با صدای یک گفت‌ وگو و گاهی با ویدئویی که برای آماده ‌شدنش ساعت‌ ها وقت گذاشته شده است.

 

از تماشا تا تفکر

خیلی ‌ها شاید آشنایی‌ شان با همپرسه از یک ویدئو شروع شده باشد؛ کسی را می ‌بینند که درباره موضوعی مهم حرف می ‌زند و ترجمه، حرف‌ هایش را به فارسی نزدیک می‌ کند. اما ماجرا به همان چند دقیقه تماشا ختم نمی‌ شود. هر ویدئو حاصل ساعت ‌ها جست‌ و جو، ترجمه و دقت است. ممکن است همان ویدئو آدم را به نوشته ‌ای برساند و آن نوشته، سؤال تازه ‌ای را در ذهنش بیدار کند. اینجاست که تماشا آرام‌آرام جای خودش را به فکرکردن می‌ دهد.

 

پلی میان اندیشه و زندگی

فکر وقتی زنده می ‌ماند که از کتاب بیرون بیاید و به زندگی برسد. پرسش درباره آزادی، اخلاق، سیاست یا روان آدمی، فقط موضوعی برای بحث در مدرسه و دانشگاه نیست. دیر یا زود پایش به زندگی شخصی هم باز می ‌شود. همپرسه می‌ خواهد میان آنچه می‌ خوانیم و آنچه زندگی می ‌کنیم، راهی برای گفت‌ وگو باز کند. شاید ارزش آن در این باشد که آدم را چند لحظه از شتاب روزمره بیرون بکشد و جلوی یک سؤال بنشاند؛ سؤالی که ممکن است جوابش را همان ‌جا پیدا نکند، اما دیگر به این آسانی رهایش نکند. در روزگاری که جواب ‌ها با شتاب می ‌رسند، هنوز به جایی برای مکث‌کردن، پرسیدن و جور دیگری دیدن نیاز داریم.

 
پانویس ها

[1]– جهت کسب اطلاعات بیشتر:   www.iranvolunteer.com
[2]– جهت کسب اطلاعات بیشتر:   www. dastan.vip
[3]– جهت کسب اطلاعات بیشتر:   www.instagram.com/malek_book_garden/
[4]– جهت کسب اطلاعات بیشتر:   www.hamporseh.com

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا