سهراب آساشماره هشتممقاله

قهرمانان بومی کجا دفن شدند؟

درباره اهمیت داستان پردازی در شکل گیری شخصیت کودکان

پژوهش های آموزش علوم ثابت کرده اند هویت علمی در همان سال های ابتدایی مدرسه شکل می گیرد؛ احساس شایستگی، تعلق و به رسمیت شناخته شدن. جالب اینکه هیچ یک هم بدون روایت فعال نمی شود. وقتی معلم زندگی رازی را نه در قالب چند سطر خشک بلکه به عنوان داستانی پرکشش
تعریف کند، کودک خود را در او بازمی یابد.

بریده ای از متن قهرمانان بومی کجا دفن شدند؟

سهراب آسا

سهراب آسا

نویسنده

صبح یک کودک ایرانی در سال ۱۴۰۴ با گوشی و انیمیشن آغاز می ‌شود و شب با قهرمانان آمریکایی و ژاپنی پایان می‌ یابد. در ذهن او نام ‌هایی مثل مرد عنکبوتی یا السا بارها و بارها تکرار می ‌شوند، اما آیا اثری از خیام یا ابن ‌سینا هم هست؟ واقعیت این است که اغلب نه! این وضعیت تنها تغییر ذائقه در سرگرمی نیست، بلکه نشانه شکاف عمیق در هویت نسل آینده است. کودکی که قهرمانش وارداتی است، موفقیت و نوآوری را نیز در قامتی بیگانه می ‌بیند. اینجاست که بحث “هویت ملی” و “سیاستگذاری علم و فناوری” به هم می ‌رسند.

مطالعات سیاستگذاری علم و فناوری تأکید دارند که هیچ اکوسیستم نوآوری بدون روایت ‌های جمعی دوام نمی ‌آورد. نظریه “نظام ‌های ملی نوآوری” نشان می‌ دهد نوآوری حاصل شبکه‌ ای از تعاملات میان دانشگاه، صنعت، دولت و جامعه است، نه محصول استعداد فردی صرف. اما این شبکه تنها زمانی پایدار است که پیوند فرهنگی و عاطفی نیز وجود داشته باشد. مأموریت‌ های ملی ـ از مدیریت بحران آب گرفته تا توسعه انرژی‌ های تجدیدپذیر ـ تنها با قصه‌ هایی که مردم و کودکان را درگیر کنند جان می‌ گیرند.

پژوهش‌ های آموزش علوم ثابت کرده ‌اند هویت علمی در همان سال‌ های ابتدایی مدرسه شکل می‌ گیرد؛ احساس شایستگی، تعلق و به ‌رسمیت ‌شناخته ‌شدن. جالب اینکه هیچ ‌یک هم بدون روایت فعال نمی‌شود. وقتی معلم، زندگی رازی را نه در قالب چند سطر خشک بلکه به ‌عنوان داستانی پرکشش تعریف کند، کودک خود را در او بازمی‌ یابد. وقتی انیمیشنی درباره خیام ساخته شود که نه ‌فقط شاعر، بلکه اخترشناس و ریاضی‌ دان است، کودک حس می‌ کند به سنت علمی کشور تعلق دارد و وقتی والدین یا دوستانش او را “دانشمند کوچک” صدا می ‌زنند، هویت علمی‌ اش رفته رفته تثبیت می ‌شود.

در ایران اما مأموریت ‌های ملی در سطح اسناد بالادستی باقی مانده ‌اند و به روایت ‌های عمومی ترجمه نشده ‌اند. برای نسل جدید، این پروژه ‌ها اساسا وجود ندارند. مأموریت ملی اگر در ذهن کودک قصه ‌ای نداشته باشد، به پروژه‌ ای بی‌ روح بدل می ‌شود. تجربه جهانی نشان داده است که مأموریت ‌ها تنها زمانی اثرگذارند که قصه شوند. پروژه آپولو در آمریکا یک مأموریت فناورانه بود، اما به ‌سرعت به روایت ملی بدل شد. ژاپن و کره جنوبی نیز در مسیر توسعه خود، داستان‌ های بومی برای کودکان خلق کردند، داستان ‌هایی که به آن‌ ها می‌ آموخت نوآوری بخشی از هویت ملی است.

ایران شخصیت‌ های بالقوه فراوان دارد، زکریای رازی، پزشک و شیمی دانی که می ‌تواند به قهرمان آزمون و خطا در داستانی ماجراجویانه بدل شود، خیام، ریاضی‌ دانی که در کنار شعر، معادلات پیچیده را حل می ‌کرد، ابوریحان بیرونی، که جهان را از نو نقشه ‌کشی کرد. هر یک از این‌ ها می‌توانند در قالب داستان‌ های کودکانه زنده شوند. اما تاکنون سیاستگذاری ما به آن ‌ها تنها به چشم اطلاعات تاریخی نگاه کرده است، نه قصه‌ های الهام ‌بخش! روایت کودکانه باید به ‌مثابه ابزار سیاستگذاری دیده شود. اگر کودک امروز قصه یک مخترع ایرانی را بخواند، فردا احتمال بیشتری دارد که به علم و نوآوری گرایش پیدا کند. این همان حلقه مفقوده سیاستگذاری ماست، مأموریت ‌ها را تعریف کرده ‌ایم، بودجه ‌ها را اختصاص داده ‌ایم، اما قصه‌ هایشان را ننوشته‌ ایم. بدون قصه، مأموریت‌ ها در ذهن نسل آینده جان نمی ‌گیرند.

حال باید پرسید چرا سیاستگذاری علم و فناوری در ایران روایت ‌محور نیست؟ بخشی از پاسخ به زبان رسمی و تکنوکراتیک یا فن سالار اسناد برمی ‌گردد. برنامه ‌ها با جدول، درصد و هدف‌ گذاری نوشته می ‌شوند، اما تخیل ‌برانگیز نیستند. برای کودک، چنین زبان خشکی معنا ندارد. نتیجه این است که بین سیاست ‌های کلان و ذهن نسل آینده شکافی عمیق ایجاد می ‌شود. این غفلت تنها یک کاستی فرهنگی نیست، تهدیدی است استراتژیک برای آینده نوآوری کشور. چرا که کودکان امروز، فردا تصمیم می ‌گیرند که چه رشته ‌ای بخوانند، کجا سرمایه ‌گذاری کنند یا چگونه کارآفرینی کنند. اگر امروز در قصه ‌ها و بازی ‌هایشان ردی از قهرمانان علمی- ملی نباشد، فردا پیوندی عاطفی با نوآوری بومی نخواهند داشت. تحقیقات نشان داده است که حتی انتخاب ‌های تحصیلی نوجوانان به‌ شدت متأثر از روایت‌ هایی است که در کودکی شنیده ‌اند.

88 درصد كودكان ایرانی به مهد كودك نمی روند
88 درصد كودكان ایرانی به مهد كودك نمی روند

به نظرم راهکار روشن است؛ نخست باید کتاب ‌های درسی بازنویسی شوند تا ساختار روایی پیدا کنند. شخصیت  ‌های علمی باید به قهرمانان ماجراجو بدل شوند، نه به سطرهایی خشک. دوم، ادبیات کودک علمی- فناورانه باید تقویت شود. یک جایزه ملی برای بهترین کتاب کودک در این حوزه می ‌تواند جریان‌ساز شود. سوم، رسانه‌ های دیجیتال باید میدان ‌دار شوند، انیمیشن ‌ها و بازی ‌های بومی می‌ توانند همان نقشی را برای کودکان ایرانی بازی کنند که مانگا و انیمه برای کودکان ژاپنی داشتند. چهارم اینکه باید پروژه ‌های مدرسه ‌ای روایت ‌محور طراحی شوند، مثلا در یزد، پروژه ‌ای درباره خورشید و انرژی پاک تعریف شود، در خوزستان، درباره آب، در گیلان، درباره جنگل و پنجم، معلمان باید به قصه‌ گویان نوآوری تبدیل شوند، کسانی که بتوانند علم را در قالب روایت، زنده کنند. موانع نیز روشن‌ اند؛ پراکندگی نهادی میان آموزش و فرهنگ، هزینه ‌های بالای تولید محتوای دیجیتال و ذهنیتی که روایت علمی را سرگرمی کودکانه می‌ پندارد.

اما فرصت ‌ها هم جدی ‌اند، ایران میراث علمی و فرهنگی غنی دارد، تنوع قومی و زبانی می ‌تواند داستان ‌های محلی خلق کند و بازار بزرگ کودک و نوجوان ظرفیت عظیمی برای مصرف چنین محتواهایی دارد. اگر این ظرفیت ‌ها به ‌هم پیوند بخورند، کودکان ما دیگر صرفا در سرزمین مرد عنکبوتی زندگی نخواهند کرد. آن‌ ها قهرمانانی خواهند داشت که از دل تاریخ و فرهنگ خودشان برمی‌خیزند و در عین حال به آینده نوآوری نظر دارند. چنین کودکانی فردا با انگیزه بیشتری وارد حوزه ‌های علمی خواهند شد، چون نوآوری برایشان بخشی از هویت خواهد بود، نه پروژه ‌ای انتزاعی. با این رویکرد دیگر روایت کودکانه، صرفا تزئین فرهنگی نیست، ستون آینده نوآوری است. هر مأموریت ملی باید قصه‌ ای برای کودکان داشته باشد. چرا که اگر چنین نکنیم، اینترنت همان گورستان قهرمانان بومی باقی خواهد ماند. اما اگر قصه‌ ها بازآفرینی شوند، تخیل نسل آینده در ریشه ‌های خود جوانه خواهد زد و نوآوری برای آنان بخشی از هویت ملی خواهد شد.

اگر می پسندید به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا